X
تبلیغات
محبوبه

محبوبه
سن:22
به نام خدا

منتظر سرویس نشستم  ۱۲و ۱۰ دیقه میاد  . اومدم یه سر به خانه ی ویرانم بزنم.

 

[ دوشنبه هجدهم آذر 1392 ] [ 11:56 ] [ محبوبه ]
چرا میزنین؟!

خب حواسم نبود خب

[ دوشنبه هجدهم آذر 1392 ] [ 11:55 ] [ محبوبه ]
اووووف

سر کلاس ادبیاتم

چقد این استادا حرف میزنن

میشه جور شه فردا برم خونه

خدایاااااا

[ دوشنبه بیستم آبان 1392 ] [ 14:7 ] [ محبوبه ]
اووووف

سر کلاس ادبیاتم

چقد این استادا حرف میزنن

میشه جور شه فردا برم خونه

خدایاااااا

[ دوشنبه بیستم آبان 1392 ] [ 14:7 ] [ محبوبه ]
اووووف

سر کلاس ادبیاتم

چقد این استادا حرف میزنن

میشه جور شه فردا برم خونه

خدایاااااا

[ دوشنبه بیستم آبان 1392 ] [ 14:7 ] [ محبوبه ]
بوسنی شدم. تا پام برسه خونه یه تریلی کار میریزه سرم. از کت و کول افتادم بخدا. کمرم درد گرفته. خونه تمیز کن. حیاط بشور. غذا بپز. از مهمونا پذیرایی کن. بشور بساب
خدایا
کی مامی سر پا میشه من معاف شم از خونه داری.
یکشنبه امتحان ترم دارم. کوفت نخوندم.
در آینده ک رفتم سر کار, چطور هم کار کنم و هم خونه داری و شوهر داری کنم!
دیشب چنان سر درد و معده دردی داشتم ک تا صب نخوابیدم. از صب تا الان هم یه سره مهمون داریم. مهمونای عیدغدیر به طرف. مهمونای عیادت از مامی یه طرف.
دیروز از 8 صب تا 3 عصر دانشگاه بودم. بعد اینهمه راه اومدم خونه. 5:30 رسیدم. تا 2 شب داشتم خونه رو تمیز میکردم و میوه میشستم و ظرفا و وسایل پذیرایی رو اماده میکردم. بعدشم که از درد تا صب نخوابیدم.
الان اومدم دراز کشیدم. کمرم میدرده
[ شنبه چهارم آبان 1392 ] [ 0:6 ] [ محبوبه ]
انقد اعصابم خورده, کله سحر پاشدم اینهمه راه رفتم دانشکده کلاس کنسل شد. ظهر دوباره 4ساعت حاضرشدم یرم دانشگاه, هرجا کارت میکشیدم پول نمیداد, یه قرون نقد نداشتم کرایه بدم. انقد ازین عابر به اون عابر رفتم ک دیگه دیرشد و به کلاس نمیرسیدم. دست از پا درازتر برگشتم خوابگاه,
کفرم درومده ها
عوضش با طاهره و فاطمه رفتیم عباس آباد بهشهر. خوش گذشت
این کلاسه رو هفته پیش هم غیبت کردم, یارو حذفم میکنه خدایا
[ چهارشنبه دهم مهر 1392 ] [ 23:33 ] [ محبوبه ]
الان ویلاییم. خونه بغلی عروسیه.  من و محمد موندیم خونه عمو اینا.   از دیشب که اومدیم هنوز نرفتیم خونه خودمون 

دارن انباریمونو درست میکنن 

ماه رمضون اینجا بودیم خیلی خوش گذشت مخصوصا مسجد!! بنا به دلایلی

الان بیرون بارون میبارهنتونستیم بریم بدوریم

[ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ] [ 12:30 ] [ محبوبه ]
اینجانب بخدا اینترنت نداشتم

آخه ما تو دهات زندگی میکنبم

از 30 م کلاسام شرو میشه

طبق معمول با دردسر انتخاب واحد کردم اما خیالی نی من مرد روزای سختم


[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 19:42 ] [ محبوبه ]
چن روزه از صب تا غروب ازین دانشگاه به اون دانشگاه دنبال دوتا دونه واحد ترم تابستونه ام. خسته شدم. هی پاس میدن اینور اونور. یه پارتی هم نداریم اه

 

زیر آفتاب ذوب شدم. الان داشتم از خیابون رد میشدم نزدیک بود یارو بزنه بهم. بوق زد و عصبانی شد. بهش گفتم از خدام بود بزنی راحت شم. گفت: بیا این جلو وایسا بزنمت! منم رفتم جلوی ماشینش ایستادم. باسرعت اومد دم پام نگه دادشت. گفت دلم نمیاد بزنمت!!!!!!!

گفتم بزن اشکال نداره.

 

بعد اومدم کنار. نزدیک خوابگاه بودم. دیدم اومده وایساده اینجا میخواد رفاقت برقرار کنه!!

 

محلش ندادم رفتم تو

 

 

اینم از امروز

 

قراره بعدظهر برم مطب دکتر. که رییس کل آموزشه ببینم چکار میتونه بکنه. فردا صب هم میرم پیش رییس دانشکده خودمون.

 

دهم دوتا امتحان دارم. کل وقتم صرف این کارا شد . تهشم هیچی به هیچییییییییییی

 

یارو بی عرضه نزد راحتمون کنه

[ سه شنبه چهارم تیر 1392 ] [ 13:57 ] [ محبوبه ]

دیروز زایشگاه  بودیم.

اولین زایمانی که گرفتم دو قلو بود.  که یکیش 21 هفته iufd شده بود.

قل زنده دختر بود و مامانش میخواست اسمشو فاطیما بذاره

قل مرده ظاهرا پسر بود. خیلی کوچولو. اندازه ی یه گلابی بود. کل دست و انگشتاش اندازه ی یه ناخن دست من میشد.

یه آدم کامل بود با همه اجزا اما کوچولوووووو

گوشش اندازه یه عدس بود!!


یکی از زائو ها هم بعد زایمان تا تونست واسه هممون دعا کرد. آخرش هم واسه خودش دعا کرد که شوهرش سر عقل بیاد.

شوهرش بچه رو نمیخواست. اصلا نیومد بالاسر زن و بچش! 


کاراموزی پزشکی قانونی که وحشتناکه. اصلا من غلط کنم بخوام شوهر کنم. چقد این شوهراشون بیخود و عوضین

من نمیتونم تحمل کنم . گریه میکنم! استاد دعوام میکنه که چرا احساساتتو کنترل نمیکنی. آخرش بهم 0 میده


[ شنبه هجدهم خرداد 1392 ] [ 10:0 ] [ محبوبه ]

[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 20:11 ] [ محبوبه ]
چشام میسوزه نیمیدونم چرا


دارم کور میشم

[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 20:14 ] [ محبوبه ]



سلام علیکم

بنده منزل تشریف دارم. دیروز اومدم.

پریروز با طاهره رفتیم بابلسر تفریحات سالم داشته باشیم!

صبح تا شب خوابم من. نمیدونم چه مرگمه! خسته شدم بس که خوابیدم

نیست خیلی خستم!

کاراموزی درمونگه3 دیروز تموم شد. روز آخری یه آقایدکتر رو که میخواست بره سربازی اوسکول نمودیم خیلی چسبید! البته تقصیر خودش بود. پزشک مخصوص باید تاییدش میکرد. این اومده میگه من خودم پزشکم واکسنمو بزنین. نمیگه مهر اون یارو باید پای دفترچه ش باشه!

ما هم تا تونستیم اذیتش کردیم و فرستادیم بره. این آقایی که بخش واکسن پیش ماست خیلی پایه ست. در عین حال که نمیذاره این مراجعه کننده ها به ما حرفی بزنن خودشم باهامون همراهی میکنه.

وقتی یکی از سربازا روشو زیاد کنه همچین حالشو میگیره که دیگه ازین غلطا نکنه.

از هفته بعد میریم  درمونگاه8. زایشگاه بیمارستان امام هم 3 هفته ش تموم شد. جمعه ی بعدی زایشگاه بهشهریم. نمیتونم بیام خونه :(

هرچی درس میخونم تو مغزم نمیره. خیلی طول میکشه و کندم. دارم دق میکنم ازین خنگ شدن خودم. فکر کنم تو مغزم تومور باشه

[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:30 ] [ محبوبه ]
 

دوهفته ست درمونگاهیم. سه شنبه ها اطفال رو واکسن میزنیم. جارشنبهئ ها سربازا رو!

البته واکسن سربازارو نمیدن ما بزنیم چون به قولی 99 درصدشون معتادن و ممکنه ایدز بگیریم!!

امروز پزشکیا هم بودن. همه واکسنارو انداختیم گردن اونا. یکیشون جلوی مریض بهم میگه تو واکسن میزنی؟ گفتم: نه. ایدز میگیرم!!

سربازه خشکش زد بدبخت فکرکرد واقعا ایدز داره!!

 

سه شنبه ها که مغزم سوت میکشه بس که این بچه ها جیغ میکشن

 

 

 

راستی یکی با باباش اومده بود. موقع رفتن شمارشو گذاشت رو میز واسه دوستم!!!!!!!!!

[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 13:2 ] [ محبوبه ]

آهای رفیق قدیمی
یه زمانی عسل طبیعی سبلان بودم
الان پنیر تبریز هم نیستم که یه حالی بپرسی...!

[ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 ] [ 21:10 ] [ محبوبه ]

دیروز رفتیم سیبزه بدر.
به اتفاق عموجان.9 نفر بودیم. قرار شد شب بریم ویلا که صبح مجبور نشیم کله سحر بیدارشیم. خونه ی ما و عمو اینا کنار همه. وقتی رسیدیم دیدیم کلیدو خونه جا گذاشتیم! مجبور شدیم همگی شب خونه عمو بخوابیم. هوا خیلی سرد بود. یه بخاری نفتی و برقی نمیتونست از پسش بر بیاد. درنتیجه کوچیکترین اتاق خوابو انتخاب کردیم و 9 نفره توش جا کردیم خودمونو!!
من و دکی و مه سیما و مامان و زن عمو یه ردیف. محمد و محمدجواد و ددی و عمو ردیف بالا سرمون! البته تا صبح همه تو جاشون داشتن با بغل دستی پچ پچ مییکردین. صب که بیدار شدیم دیدم کسی خیال نداره پاشه بریم بیرن! منم لج کردم تنهایی راه افتادم سمت دشت و دمن و بچه های دیگه هم پشت من پا شدن اومدن و وسط راه بهم رسیدن. بعد کلی پیاده راه رفتیم. ددی زنگ زد گفت ما ناهارو برداشتیم داریم میایم دنبالتون. بعد اومدن و وسط راه سوارمون کردن و رفتیم کلی در میان رشته کوه البرز گشتیم و گردیدیم و کلی از روستاها که تا حالا نرفته بودیم و دیدیم. تا رسیدیم به یه محلی که خونه ی دوست ددی اونجاست. یه امامزاده داشت. داشتیم زیارت مینمودیم که دوست ددی اومد دنبالمون و رفتیم خونه ش. دو دقیقه نشستیم و برگشتیم.
همه مسافرا ریخته بودن اینجا افتضاح ترافیک بود.
این بود انشای من!!!!!

[ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 ] [ 18:24 ] [ محبوبه ]

از درمونگا اومدم بیرون داشتم میرفتم رختکن بیمارستان که روپوشمو عوض کنم. یه پیرمرده و یک عدد پسرش صدام کردن: خانوم دکتر

گفتم: بعله

گفتن: این آقا میخواد دستشو برداره. کجا باید بره؟!!

گفتم: دکتر که الان رفته......


گفتن: دستش بالا نمیره. میخواد دستشو برداره! همچین ریلکس میگفت که انگار ابروه میخواد برش داره!!!!


ظاهر ژولیده ای داشت. خیلی دلم براش سوخت طفلک.

ولی فکر کنم دستشو میخواست ببره که مردم دلشون بسوزه بهش پول بدن!

نمیدونم والا

[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 10:34 ] [ محبوبه ]

صب که بیدار میشم تا به خودم بیام مهمون اومده باید حاضرشم(آرایش کردن منظورمان است)

باز تا چشم به هم بذاری ظهره و باید صورتمو بشورم که بتونم وضو بگیرم.


هنوز یه نفس نکشیدم باز مهمون میاد و باز آرایش!

تا به خودت بجنبی غروبه و شستن صورت و وضو!

باز مهمون و آرایش

بازم شب و خواب و شستن صورت


کارم از صب از شب شده صورت شستن، پوستم به فنا رفته دیگه هیچی ازش نموند!


ای بابا

[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 8:41 ] [ محبوبه ]
حوصلم بدجور سررفته

دلم یه تنوع و تحول بزرررررررررگ میخواد

[ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 19:12 ] [ محبوبه ]
About

محبوبه
22 ساله
اهل مازندران
ترم7 مامایی
Blog Custom